تبليغاتX

html> برای ریحانه
خاطرات مامانی وبابایی برای دخترشان
سلام کچولوی نازنینم

 بعد مدت ها بازم اومدم که بهت خبر بدم که ما داریم اسباب کشی میکنیم به خونه جدید که به خانواده نزدیک تر بشیم

این هفته باید خونه رو خالی کنیم خیلی کار دارم از طرفی هم باید مواقب تو باشم تا بلایی سرت نیاد الان دیگه ۸ ماهته

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:56  توسط مامانی  | 

سلام ریحانه جان عزیز مامان

این چند روز که چیزی نمینوشتم برای این بود که بالاخره این قند خون بالا کار دستم داد ومجبور شدم که بستری بشم تا قندمو کنترل کنن که الحمدلله بهتر شدم حالا هم با رژیم غذایی دارم کنترل میکنم که برای تو ضرری نداشته باشه

خودت میدونی که برام همه دنیایی اگه طوریت بشه...

دوست دارم عزیزدلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:35  توسط مامانی  | 

سلام ریحانه نازم

امیدوارم حالت خوب خوب باشه خیلی میترسم عزیزم..

شنبه که رفته بودم دکتر جواب آزمایش قند رو براش برده بودم گفت چرا اینقدر قندت بالاست خیلی خطرناکه

اگه همینطور بمونه باید بستری بشی بیمارستان...

خیلی میترسم نازنینم برای خودم نه میترسم تو رو از دست بدم الان نمیدونم چه حالی داری اخه شنیدم که دیابت بارداری خیلی خطرناکه ممکنه بچه خفه بشه ...

دعا کن که هیچ طوری نشه وگرنه من میمیرم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط مامانی  | 

سلام نازنینم

اومدم که برات بنویسم از وقتی که فهمیدیم خدا به ما یه دختر ناز عطا کرده وبعد از کلی مشورت وفکر کردن اسمش رو گذاشتیم ریحانه تصمیم گرفتیم اسم وبلاگ رو هم به اسمت تغییر نام بدیم یعنی از اسم برای فرزندمان به برای ریحانه تغییر نام پیدا کرد

عزیز دلم خیلی دوست داریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:12  توسط مامانی  | 

سلام ریحانه جان

بالاخره ماه رمضان هم از راه رسید بگذریم که کلی دردسر داشتم که این ماه رو روزه بگیرم یا نه

خیلی غصه خوردم که توفیقش ازم گرفته شد چون همه میگفتن که برای تو ضرر داره منم به خاطر تو نگرفتم ولی واقعا ماه خوبیه

همه با هم مهربونن با هم قهر نیستن گناه کمتر میکنن خلاصه که شیطون کلی سرش خلوت شده توام دعا کن که مامانی وبابایی بتونن بهره معنوی رو از این روزا وشبا مخصوصا تو شبای قدر ببرن

خیلی دوست داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:20  توسط مامانی  | 

سلام نازنینم

امروز خیلی دلم برات تنگ شده دلم میخواد زود تر بیای بابایی هم خیلی منتظرته الان ۶ ماهه که منتظریم...

کلمه انتظار خیلی غریبه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:3  توسط مامانی  | 

سلام نازنین

بالاخره بعد از مدت ها فهمیدیم تو یه دختر کوچولوی نازی هستی که خدا به ما عطا کرده در واقع خدا در رحمتش رو به روی ما باز کرده.

راستی گفته بودم اگه دختر باشی اسمت رو میزاریم فاطمه اما با مشورتی که کردیم حالا قرار شد یکی از القاب حضرت فاطمه (س) رو برات بزاریم یعنی ریحانه قشنگه نه؟

ما همه بی صبرانه منتظر اومدنت هستیم ریحانه نازم

تا یادم نرفته بگم که این اسمو همین امروز که مصادف شده بود با تولد امام زمان(عج) برات انتخاب کردیم

زیر سایه آقا باشی عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط مامانی  | 

سلام نازنینم

عزیز دل مامانی میخوام برات چند تا عکس نی نی بزارم یکی از یکی خوشگل تر

میدونم تو از همشون خوشگل تری

                               

                           

                              

                             

                              

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 20:10  توسط مامانی  | 

سلام عزیزم

الان غروب جمعه اس خیلی دلگیره

وقتی خودت بیای تو این دنیا میبینی که چقدر این دنیا بدون وجود یه آقای مهربون دلگیره

همیشه دعا میکنم تو جزو یک از سربازای مولامون بشی خیلی آقای مهربونیه

خدا کنه که زمان ظهورشون زود تر برسه

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط مامانی  | 

سلام نازنین

امروز که دارم برات مینویسم روز یکشنبه شب مبعث حضرت رسول(ص) هست.شب خیلی عزیزیه برای مسلمونا

این شب برای من وبابایی یه شب پر از خاطره است درست یک سال پیش تو همچین شبی ما مراسم عروسیمونو گرفتیم ُ۳روز بود که از سفر مکه اومده بودیم بعد جشن گرفتیمو رفتیم زیر یه سقف

خیلی روز خوبی بود

ما همچنان منتظرتیم

شب مبعث

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:4  توسط مامانی  |